وسعتِ جهان در آغوش عشق
چشم که ببندی
دنیا هنوز همین دنیاست
همان خیابانها، همان آدمها، همان روزها و شبها
اما اگر عشق در دلت جاری شود
همین دنیا… رنگی دیگر میگیرد
درختان
دیگر فقط تکههایی از چوب و برگ نیستند
بلکه دستانی هستند که آسمان را در آغوش کشیدهاند
دریا
دیگر فقط آب نیست
بلکه انعکاس بیکرانگیِ دل توست
و آدمها
دیگر سایههایی رهگذر نیستند
بلکه تکههایی از خودِ تو
که در صورتهای مختلف از کنار تو میگذرند
عرفان، یعنی دیدن این زیبایی
یعنی فهمیدن اینکه جهان
هرگز تنگ و تاریک نبوده
این دلهای ماست که گاهی تنگ میشود
و عشق
همان کلیدیست که این قفل را میگشاید
با عشق
دنیا وسیعتر میشود
آرامتر، عمیقتر
و تو دیگر از هیچ چیز نمی ترسی
چون میدانی که در این وسعت
هرجا که باشی، عشق تو را در آغوش گرفته است
مریم آزادمرد
01
قسم به حقارت واژهها
شکوهِ سکوت؛ آغازِ سفر
به جهان من خوش آمدید؛ جایی برای لمس آگاهی و حضور. این دلنوشته سوگندی است به حرمت سکوت و فریادهای بلندِ روح که تنها در خاموشی شنیده میشوند. روایتی از شکست واژهها برای عبور از هیاهوی جهان و رسیدن به رهایی. روایتی عمیق از آگاهی، رشد درونی و لحظاتی که نبودن، شریفترین راه برای ماندن با خویشتن و رسیدن به حقیقتِ خالص است
02
جایی در من که هیچکس نمیبیند
گوشهی تاریک و صادق
جایی در عمقِ ما هست که سالها خاموش مانده؛ جایی میان عشقهای نیمهتمام، حقیقتهای ناگفته و زخمهایی که نامی ندارند
اینجا، صدای همان بخش پنهان است— جایی که روح اعتراف میکند چه چیزهایی خانه نبودند و چه چیزهایی هنوز منتظر شنیدهشدناند
03
وقتی عشق، خانه نمیشود
خانه کجاست؟
در اینجا، جایی میان نور و سایه، حرفهایی گفته میشود که سالها در سکوت نفس کشیدهاند. اینجا خانهی کسانیست که فهمیدهاند بودن کنار یک نفر همیشه به معنای “با او بودن” نیست، و عشق، تنها زمانی معنا دارد که روح در دیگری احساسِ پناه کند
این فضا برای آنهاییست که از زندهماندن خسته شدهاند و به دنبال جایی میگردند که حقیقتِ خام، زخمهای بینام، و دلتنگیهای بیصدا شنیده شوند
اینجا جاییست برای بازگشت به خود— به آن بخشی از روح که سالها پشت عادتها، سکوتها، و رابطههایی که خانه نبودند پنهان مانده بود
اگر تو هم روزی فهمیدی که عشق فقط اسم نیست، که بودن فقط حضور جسم نیست، و خانه فقط یک مکان نیست— اینجا، جای توست
